Please Wait ... |
![]() |
![]() |
|
|
وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتاروشکست شوق پرواز و نداشت وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارومی دادن عشق آواز و نداشت دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت واسه پرواز بلند توپرش هوس نداشت شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور اما لحظه ای رسید لحظه پریدن و رها شدن میون بیم و امید لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست نقش آسمون صاف میون چشاش نشست مرغ خسته پر کشید وافق روشن و دید تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت . . .
فرهنگ قاسمی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط مرتضی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 10 بعد از ظهر توسط مرتضی |
|
|
تو رفتیو سهم ما سفر شد دل آرومه ما در به در شد ندونستم چرا مرغ عشقم توی عاشقی بی بال و پر شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط مرتضی |
|
|
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره چشای همیشه گریون آخه شستن نداره تنه سردم دیگه جایی برا خفتن نداره می خوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم مثل سایه پا به پام من تو رو همرام نکشم بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم برمو گوشه تنهایی و غربت بگیرم مسعود امینی |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط مرتضی |
|
|
توی جاده"زیر رگبار"نبریدن تا رسیدن مثل موج لب ساحل پرم از لحظه ی دیدن روح پرواز توی رگهام "شوق زندگی به من داد تا رسیدن به خود من بی اثر بود زوزه ی باد حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده حالا باید باورم شه :آسمون ابری نداره دیگه فانوسی نمی خوام "ماه آسمون بیداره حالا خورشید روبروم"دیگه فصل سایه مرده جاده ها دیگه تمومن"یکی تنهاییمو برده...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط مرتضی |
|
... خیلی ممنون که منو راهنمایی می کنید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط مرتضی |
|
نه وعده وصلم ده ، نه چاره کارم کن من تشنه آزارم ، خوارم کن و زارم کن مستانه بزن برسنگ ، پیمانه عیشم را وز اشک سحرگاهی ، پیمانه گسارم کن تا هر خس وخاشاکی ، بوی نفسم گیرد سرگشته به هر وادی ، چون باد بهارم کن خونابه دل تا کی ، در پرده کشم چون گل؟ از پرده برونم کش ، رسوای دیارم کن خاک من مجنون را در پای صبا افشان دامان بیابان را ، مشکین زغبارم کن گر شادی دل خواهی ، آرام رهی بستان ور خاطر من جویی ، خون در دل زارم کن
رهی معیری( آذرماه ۱۳۴۲) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط مرتضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
وب بازار محل upload عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
85/12/01 - 85/12/29 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 |
| پیوندها |
|
بلا گفا گووووگل یاهوووو! فلش محمد اصفهانی امیر تاجیک رضا صادقی |
|
RSS
|